غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
422
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
اما حسين صوفى آن پند را بسمع رضا نشنود بلكه جناب مولوى را بند فرمود و چون اينخبر به گوش هوش صاحبقران عالىگهر رسيد در سيچقان ئيل كه به اعتقاد مولف ظفرنامه سنه ثلث و سبعين و سبعمائه هجرى بود و بزعم مصنف مطلع سعدين سنه اربع و سبعين و سبعمائه با سپاهى ظفر قرين عازم خوارزم شد و چون ماهچه رايات نصرت آيات پرتو وصول بر حدود كات انداخت داروغه آنقلعه بيرامخواجه يساول باتفاق قاضى خيوق در حضار خزيده اسباب دفع و منع مهيا ساخت و عساكر اقبال مآثر روى توجه بقلعه نهاده و دست بانداختن تير و راندن تيغ برآورده در روز اول كات را يقهر و غلبه گرفتند و آنچه يافتند بجاروب غارت و تاراج رفتند و روز ديگر متوجه خوارزم گشته بعد از وصول بنواحى آن بلده حسين صوفى دانست كه مقاومت با سپاه ظفر عطيت مقدور او نيست لاجرم قاصدى با تحف و تبركات پادشاهانه بدرگاه عالمپاه فرستاده طالب مصالحه شد در آن اثنا كيخسرو ختلانى نقد اخلاص خود را بشايبه نفاق مغشوش ساخته به حاكم خوارزم پيغام داد كه لشگر سمرقند پريشان گشتهاند و بتاراج اشتغال دارند بايد كه بعزم رزم بيرون آئى تا من به تو ملحق گردم و امير تيمور را مغلوب گردانيم حسين صوفى چون اين سخن بشنيد لشگر خود را ياساميشى نموده از شهر بيرون خراميد و حال آنكه در آن زمان چنانچه كيخسرو اعلام كرده بود اكثر سپاه نصرت انجام بتاخت رفته بودند و صاحب قران كردون غلام چون جسارت خوارزميان را مشاهده فرمود با بقيه بهادران صفشكن بكنار آب قاون كه بين الجانبين واسطه بود شتافت و گذر آب گرفته راه عبور خوارزميان بربست و سفير تير آغاز آمد شد كرده چون نايرهء قتال اشتعال يافت با جمعى كثير از دليران موكب همايون مانند پاجى كلته و جرغتو و شيخ على بهادر و امير مؤيد و آقتيمور بهادر و ختاى و ايلچى بهادر اسپان آتش آهنك بعزم جنگ در آب راندند و ايلچى بهادر غرق درياء فنا شد و ديگران در ضمان صحت و سلامت بساحل نجات رسيدند و آغاز حرب كردند و متعاقب آنجماعت صاحبقران عالى منزلت نيز خواست كه مانند برق و باد از آب بگذرد اما شيخ محمد بيان سلدوز مانع آمده خود از آن رود عبور نموده روى بدشمنان خاكسار آورد و آنمقدار كارزار كرد كه حسين صوفى فرار بر قرار اختيار فرمود و به شهر شتافت و از غاية غم و اندوه مريض شده همدران دو سه روز بعالم آخرت پيوست و بعد از فوت حسين صوفى برادرش يوسف صوفى قايممقام گشته ايلچيان بآستان سلطنت آشيان فرستاد و از كردار برادر ابراء ذمه نموده طالب مصالحه شد حضرت صاحبقران ملتمس او را بعز اجابت اقتران داد مشروط به آنكه دختر برادر خود آق صوفى را كه سوين بيك نام داشت و از دختر خان اورنك در جود آمده بخانزاده مشهور گشته بود باميرزاده جهانگير دهد و يوسف صوفى منت داشته قبول نمود كه هرگاه فرمان واجب الاذعان شرف نفاذ يابد خانزاده را بسمرقند فرستد آنگاه پادشاه عاليجاه بسعادت معاودت فرمود و چون بولايت سجاس رسيد كيخسرو ختلانيرا بموقف بيرغو حاضر گردانيد و گناه بر آن خون گرفته